تبلیغات
دوستت دارم های من ... - شعله در دامان آتش
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

شعله در دامان آتش

سه شنبه 9 اسفند 1390 02:25 ق.ظ

نویسنده : عماد وشاحی
ارسال شده در: شعر نو - دفتر نوستالژی پاییزی ،

   بر بالین برگ ریزان درختم
   که به عمری در خزان است
   شسته اشکها میشویم
   و به رنگ مشکین دو چشمان گذشته دوست
   میگریم
   میخندم

   سکوت
   این سریر پرحزن
   این ناقوص بی صدا
   در گوشها میزند پتک صدایی و سپس
   من درین وادی رها میگردم
   بی صدا

   در خانه دل
   خانه نشینانی از همه رنگ
   و همه بر لب برکه حزن آلود
   آبَش مرگ
   ساکن شده اند

   یادها و یارها
   بی باک و دردناک
   همدمانی دیرینه اند
   که روان میدارند
   قدمهایی را که چه سخت
   از پای کسانی بدبخت
   بر خارهایی که چه تیز
   سوی هدفی بی تعریف
   که در آخر میکنند از دل و جانهاشان رخت
   سوی نیستن

   شعله در دامان آتش میگریست
   در لحظه و آن کلام آخر
   و بیان نافرجام عشق
   واپسین کام از عشق
   آن زمان
   شعله
   در دامان آتش
   سخت میگریست



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -