تبلیغات
دوستت دارم های من ... - " انسان یا حیوان "
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

" انسان یا حیوان "

دوشنبه 8 اسفند 1390 02:06 ق.ظ

نویسنده : عماد وشاحی
ارسال شده در: داستانک - مینیمال ، اندیشه نوشت ،

   نیمه های شب بود خواب به چشمم نمی آمد . سرم درد میکرد و چشمهایم خسته بودند ولی خوابم نمیبرد . آنقدر ذهنم شلوغ بود که دیگر مجالی برای استراحت نمانده بود . کلافه شدم . به خیابان رفتم تا در میان حجم سکوت شب کمی قدم بزنم . سعی میکردم که به هیچ چیز فکر نکنم و فقط آرام باشم ولی ...
   جسد یک گربه کف خیابان افتاده بود . درست کنار جدول . چشمانش خیره باز مانده بود و شکل دهانش حکایت از آخرین فریادش میکرد که گویی هنوز باقی صداها را در گلویش دارد . بدنش کاملا خشک شده بود و به طرزی وحشتناک پرت افتاده بود . به شکلی که احساس ترحم مرا چنان برانگیخت که هرگز بر هیچ انسانی چنین نبوده است . نوعی غربت غریب آغشته به حزنی هزارساله در این صحنه نهفته بود . به اطرافم که نگریستم این وحشت حتی فزونی یافت . به یک آن بی هیچ دلیلی احساس نفرتی مضاعف از همه آن انسانهایی که در این خانه هایشان تخت خوابیده اند مرا فراگرفت . فکر کردم که باید برایش کاری بکنم . حداقل چیزی که به ذهنم میرسید این بود که مثلا در کنجی از باغ خانه مان دفنش کنم . اما اختیارم تحت جو سنگین اطرافم از دست خارج شده و من ، نگهبان را صدا زدم . اولین اشتباه . ماجرا را برایش گفتم و بدین طریق او را به نوعی شریک جرم کردم و این دومین اشتباه بود . طلب یک بیل کردم و همه افکارم را برایش بازگفتم تا بلکه به آنها بخندد و اینگونه مرا از انجام آنچه باید بازدارد و این سومین اشتباه بود . نگهبان هم همان را کرد که من به ضمیرم میخواستم و در حزن از این بودم که رضا داده ام ، چون به خیالی پوشالی چنان نمیخواستم . نگهبان گربه را پرت کرد میان شمشادهای چیده شده خانه های اطراف و همانجا هم پنهانش کرد . من فقط نظاره کردم و این چهارمین اشتباه بود . خلاصه اینکه همه چیز خیلی آرام به پایان خود رسید .
   به خانه که رفتم ، با مرور ناکرده هایم ، حس غروری زشت در من بیدار شد . تازه معنای آنچه بودم را درک میکردم و در حین اینکه از وجود خود در شرم شده بودم کم کم میفهمیدم که از این لحظات به بعد ، من هم به همان زشتی دیگرانم . مشتی انسان حیوان صفت ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 اسفند 1390 01:13 ب.ظ